انتشارات هیلا و آفرینگان
عنوان: نقد «رقص كاجها»
نویسنده: زري نعيمي
تاریخ: 25/آبان/1395

دم جنبانک‌ها همه جا هستند. کتاب را که باز می‌کنی، روی صفحه‌ی تقدیم جاخوش کرده‌اند. نوشته تقدیم به... و سایر دم جنبانک‌ها.» کنارش و بالای دم‌جنبانک‌ها جمله‌ای از شمس، مقالات شمس آورده. جمله‌ای که حکایت دارد از سودا و بی‌قراری و سفر و آن وادی مطلوب که هیچ جایی نیست. بعد از این تقدیم‌نامه، در اولین صفحه داستان باز هم سر و کله دم‌جنبانک‌ها پیدا می‌شود: «امروز روی تیر چراغ برق دم‌جنبانکی را دیدم که دمش را تکان می‌داد تا تعادلش را حفظ کند.» اشاره‌هایی گذرا هم دارد به رهرو و دفترچه‌ی جلد سبز. در فصل دو از راه کاجی وارد دانشگاه می‌شویم: «راه کاجی از پشت دانشگاه می‌گذشت و با کاج‌های بلندی که در دو طرف خود داشت، زیبا می‌شد.» رهرو، سودا، وادی مطلوب و دم‌جنبانک و دانشگاه را که می‌گذارم کنار هم، حدس می‌زنم بعد از مدت‌ها دارم یک رمان دانشجویی می‌خوانم. یعنی به خودم نوید می‌دهم. هنوز طعم و مزه‌ی رمان‌های دانشجویی حسین سناپور را فراموش نکرده‌ام. نویسنده‌های جدید معمولاً سراغ موضوعات دردسرساز نمی‌روند. تعابیری که نویسنده به‌کار برده، آدمیزاد را دچار شک و شبهه می‌کند. به‌خصوص که راوی چیزهایی از متفاوت بودن، تنهایی و همرنگ نبودن با جماعت می‌گوید: «من عادتی دارم که مثل گربه‌ها از خواب بیدار می‌شوم... اول چشم چپم را باز می‌کردم و به عکس گاری کوپر ... نگاهی می‌انداختم و خیالم راحت می‌شد که او تک و تنها مواظب همه‌ی ماست. این جور آدم‌ها همیشه باید تنها باشند وگرنه خطر این هست که همرنگ بقیه شوند.» جلوتر که می‌رویم در داستان می‌بینیم که راوی (پژمان) کتابدار هم هست. همکار خانم امیرخانی.

شک می‌کنیم. می‌پنداریم این عناصر حتماً با هم ربط دارند، رهرو و سالک و دم‌جنبانک و همرنگ نشدن با کتاب و کتابخانه. دچار خیالات خوش می‌شویم که شاید این داستان نیم نگاهی داشته به جنبش‌های دانشجویی. هر چند مدت‌هاست رفته‌اند به تعطیلات. البته جنبش‌های دانشجویی از جنسی دیگر. با این تعبیر که هر دانشجو می‌تواند دم‌جنبانکی باشد. یا رهروی. نه از آن جنبش‌های سیاسی، که از نوعی دیگر. جنبش‌های ادبی دانشجویی. یا انجمن‌های فرهنگی و... پنداشتیم، از آن پندارهای نیک، که دانشجویان در نقش دم‌جنبانک‌ها، به این خودآگاهی بزرگ رسیده‌اند که می‌شود در کنار آن فعالیت‌های بسته مانده یا بسته شده، فعالیت‌هایی از جنس ادبیات و داستان داشته باشند. تا در متن کار فرهنگی و تمرین خواندن و مشق دانایی و آگاهی، به هویت تعریف شده خود برسند: دانشجو! و به آن تحقق علمی و فرهنگی بدهند. به‌خصوص در زمانی که کلاس‌ها و امتحانات و اساتید و... خالی شده‌اند از آنچه باید می‌بودند و می‌شدند. و تنها چیزی که کسب نمی‌شود در طول دوران تحصیل، دانش، دانایی و آگاهی به معنای عام و گسترده‌ی نامحدود آن است. دم‌جنبانک‌های قبل از انقلاب بیشتر به این ویژگی‌ها نزدیک بودند. حداقل طیف وسیعی از آنها که وارد دانشگاه می‌شدند، کتابخوان می‌شدند. وقتی از دانشگاه فارغ‌التحصیل می‌شدند، با آنچه وارد شده بودند، تفاوت داشتند. مجموعه‌ای از آگاهی‌ها را متفاوت کسب کرده بودند و خواندن یکی از ویژگی‌هایشان شده بود. در فضایی که تنگ شده و موانع بسیار، دم‌جنبانک‌ها می‌توانند در مسیرهای فرهنگی حرکت کنند و نهادهای دانشجویی‌ ادبی را جایگزین نهادهای دیگر کنند تا رخوت، تنبلی و جهل مرکب از هویت و شخصیت دانشجو و دم‌جنبانک‌ها و دانشگاه عقب‌نشینی کند.

راوی، به عنوان یکی از دم‌جنبانک‌ها، وارد این مقولات نمی‌شود. او دچار یاس و دلمردگی است و روایتی منزوی‌گونه دارد. دانشگاه، دانشجو، خوابگاه و کتابخانه پس‌زمینه‌های داستانی او هستند. اما این پس‌زمینه‌هایی کمرنگ، حاشیه‌ای و منزوی. راوی با خودش و گذشته‌اش و عشقی که داشته و از دست داده درگیر است. او درگیر است با مقولات ذهنی که ریشه در واقعیت‌های شکست‌خورده و به بن‌بست رسیده دارند. رییس انجمن دانشجویی بوده. به جرم کتاب دزدی، تعلیق شده. حالا برگشته. هنوز هم در کتابخانه کار می‌کند. اما: «احساس می‌کردم که خالی‌ام. خالی از هر چیزی. حتا سرمای هوا را هم احساس نمی‌کردم. مثل که این مرده باشم. اما نمرده بودم و مدام از خودم می‌پرسیدم: «حالا چی؟» حالا هیچی. مثل همیشه.» او دچار پوچی است و گم‌شدگی. همه‌ی آن چیزهایی را که به آن متصل بوده و از آن‌ها هویت می‌گرفته، از دست داده، یا گم کرده: «مدام فکر می‌کردم اما نمی‌دانستم به چه چیزی فکر می‌کنم. به هیچ چیز. هیچ چیز قسمتی از همه چیز است. عمیقاً می‌دانستم که من هم گم شده‌ام.»

داستان زاویه نگاه خوبی را انتخاب کرده. ایده‌ی داستانی‌اش هم جالب و زنده است. هم می‌خواسته نماهایی نزدیک از دانشگاه و موقعیت‌های دانشجویی داشته باشد و هم بر شخصیت یکی از این دانشجویان متمرکز شود؛ اما پشت در موقعیت‌هایش مانده و قصد باز کردن آن‌ها را ندارد. در ترسیم موقعیت مکانی کاملاً ضعیف عمل کرده؛ نگاهی کلی، فله‌ای و گذرا دارد. خواسته روایتش را بر شخصیت اصلی رمان (پژمان) متمرکز کند و او را بکاود. هر دو را از دست داده. در رمان یگانه نیمه غایب و بعدتر از آن، ویران می‌آیی، این دو پاره خیلی خوب از کار درآمده‌اند. پا به پای هم، مثل دو شخصیت در کنار هم پرداخته شده‌اند. نویسنده نیمه‌ای از شخصیت رمانش را (دانشگاه) رها کرده و گمان برده با این کار، تمام هم و غم داستانی‌اش را روی آن نیمه‌ی دیگر یعنی پژمان (دانشجو) می‌گذارد. غافل از این که این دو بدون هم خوب از کار درنمی‌آیند. برای همین شخصیت پژمان از اول تا آخر گنگ، مبهم و ناقص می‌ماند. نمی‌دانی و نمی‌فهمی که او چه می‌خواسته، چه شده و حالا کجاست و چه می‌خواهد.  چرا در کل عمر دانشجویی‌اش تنها کار مستمرش دزدیدن کتاب بوده و فروش آن؟ چرا دچار یاس فلسفی و اجتماعی شده، نویسنده به خاطر پرداختن به پژمان، هم دانشگاه را قربانی کرده و هم دانشجویان دیگر را که در کنار پژمان هستند. آن‌ها هستند، اما نیستند. بود و نبودشان تفاوتی نمی‌کند. عماد، آبی، رضا، حسام و... می‌آیند و می‌روند و جملاتی می‌گویند؛ هیچ کدام جایگاه درست خود را در داستان پیدا نکرده‌اند. برای همین لحظه‌ها، موقعیت‌ها و نکته‌های پراکنده‌ی خوبی در داستان داریم، که داستان به آن‌ها نوک زده و رفته است. مثل دغدغه‌های ذهنی راوی در مورد نقش خدا در زندگی و هستی؛ که  در گفت‌وگویش با حسام و نمایشی که قرار است اجرا شود به چشم می‌آید: «دارم به زندگی فکر می‌کنم. به نقش خدا.» و دست‌هایم را مثل تو باز کردم و گفتم: «رقص و سکوت، رقص و سکوت.» و ادامه می‌دهد: «نقش خدا دیالوگ نداشت. بقیه‌ی بازیگرها هم مثلاً نمی‌دیدندش. فقط بایستی خوب می‌رقصید... در این دنیا کسانی هسند که فقط به خدایی اعتقاد دارند که خوب برقصد.» هیچ کدام از این اندیشه‌ها، موقعیت‌ها، نکته‌ها در داستان عمق پیدا نمی‌کنند. فقط به آن‌ها نوک زده و می‌گذرد همین و بس.

در جایی دیگر یاس‌های او خودشان را در بازندگی نشان می‌دهند و باختن: «من بلد نبودم شطرنج‌ بازی کنم؟ فقط بلد بودم خوب ببازم. خوب باختن برای من خیلی مهم بود.» و: «مثل روانی‌ها حساب همه‌ی چیزهای بد را داشتم. او به یکباره گم شده بود. احساس می‌کردم تنها هستم و احمق و مزخرف. قسمت عمده‌ی واقعیت البته همین بود.» راوی گه‌گاه به این او و نقشی که در زندگیش داشته اشاره‌هایی معلق و گنگ می‌کند، که بار سربستگی‌ها و گذرهای روایت را بیشتر می‌کند.

نویسنده با پرت کردن دفترچه‌ی سبز به چرخه‌ی روایت، تلاش کرده لایه‌های دیگری به روایت اصلی اضافه کند. برای این از تعبیر «پرت» استفاده کردم، چون نویسنده نتوانسته ورود این عنصر خارجی را به ساخت روایتش، خوب آب‌بندی کند. فقط شتابزده و سهل‌انگارانه آن را انداخته وسط چرخه‌ی روایت، تا گوشه‌هایی از آن را پر کند. حالا که پرت شده، می‌توانست نقش مهمی را در این چرخه و باروری روایت اصلی به عهده بگیرد. اما نتوانسته. نویسنده خواسته با ورود این دفترچه، بخش مهم اندیشه‌ها و دغدغه‌های درونی راوی را پوشش بدهد، اما دفترچه و روایتش فاقد چنین قدرتی است. اغلب نثری شبیه انشاهای دبیرستانی دارد و گاه هم ایده‌هایی از راه و رهرو و سالک و شور نامتناهی که همه خام‌اند و جانیفتاده: «دوست کوچولوی عزیزم! دنبالش نگرد؛ در این دفترچه هیچ جوابی نیست. این جا فقط سوال است. راستش ما لزوماً همه سالک نیستیم، اما نمی‌دانم آیا در هر یک از ما شوری نامتناهی برای رسیدن به عمقی ورای این نسبیت تجربی هست، آن جا که روح می‌تواند به راحتی در جست‌وجوی خویش که همانا رسیدن به آن حقیقت زیبای متعالی است سیر کند؟»

«رقص کاج‌ها» از آن رمان‌هایی است که ظرفیت‌های زیادی برای بهتر شدن و متفاوت بودن داشته و دارد. حیف که نویسنده، شتابزده و گذرا داستان را نوشته. عناصر، شخصیت‌ها و موقعیت‌های داستانی، نیاز به صرف زمان، کار، دقت و وسواس داشته، و نویسنده همه‌ی این عناصر لازم و ضروری را دریغ کرده است، هر چند هنوز هم خواندنی است و تاحدی جذاب.

 

نام کتاب: رقص كاج ها
نویسنده: علي حلاجي
مترجم: ندارد
مجموعه:
قیمت: 70000ريال
شابک: 978-600-5639-47-6
سال چاپ: 1394
نوبت چاپ: 1
نوع جلد: شومیز
قطع کتاب: رقعي
تعداد صفحات: 128
وزن کتاب: 0
توضیحات کتاب:رقص كاج‌ها شرح طلب يك نايقين عيني است و مخاطره‌جويي انتخاب آن با شوري متناهي. جست و جويي براي دريافتن حقيقتِ بودن كه هر واژه‌اي آن را به ابتذال مي‌كشد و تنها و تنها با زندگي كردن به دست مي‌آيد و از اين روست كه نمي‌توان سخني از خود آن حقيقت به ميان آورد.

کتاب های مرتبط

تمامی حقوق این سایت متعلق به انتشارات هیلا می باشد
Copyright © 2015, by Hilla Publication. All rights reserved.
پرتال ناشرین نسخه 3 . طراحی ، توسعه و بهینه سازی توسط شرکت ارتباط قرینه